امتحان

اداب قبل از امتحان  ؟
ادامه نوشته

هفت كليد موفقيت


1-تفكر:آنگونه كه فكر مي كنيد خواهد شد. اگر فكر كنيد مي شود پس خواهد شد واگر فكر كنيد نمي شود پس نخواهد شد.98% موفقيت بشر در تفكرشونه.
تفكر جادويي: من موفقم – من قدرتمندم – هر روز زيباتر مي شوم – هر روز خوشتيپ تر مي شوم................

ادامه نوشته

this is

يك فكر خلاق ممكن است در نگاه اول، از نظر ديگران، يك اشتباه و خطا باشد ولي همان ايده شايد بتواند مشكل ما را حل كند. به بيان ديگر، ايده‌اي كه در وهله اول، خنده‌دار به نظر مي رسد و ممكن است با آن مخالفت شود، قابليت اين رادارد كه ره حل مطلوب ما باشد.
حس‌گراها به شدت به حواس پنجگانه متكي هستند. و از طريق حس لامسه يا بينايي اطلاعات لازم را دريافت مي‌كنند ولي اهل شهود، افرادي هستند كه قادر به انجام تفكرات انتزاعي هستند.
زاويه سوم همه روش قضاوت كردن افراد است. فكركننده‌ها اصل موضوع را مورد تحليل قرار مي‌دهند و منطق قابل فهم‌تري دارند ولي حس‌گرها حواسي يك موضوع خاص را مورد توجه قرار مي‌دهند. فكر كننده‌ها، اهل تامل و حس‌گرها، افرادي احساساتي هستند.
حس‌گرها، بيشتر روابط عاطفي برقرارمي‌كنند ولي فكر‌كننده‌ها روابط تعريف شده عقلايي را لحاظ مي‌كنند. زاويه چهارم شخصيتي به ترجيح افراد در مواجهه با محيط بر مي‌گردد. يك عده، قضاوت كننده نسبت به محيط هستند و مي‌خواهند محيط اطراف خود را تغيير داده و سازمان بدهند ولي برخي حالت دريافت‌كننده نسبت به محيط دارند و در مجموع اين تيپ‌هاي شخصيتي و در بين زنان و مردان، نحوه تصميم‌گيري از برخي جهات متفاوت است.
مثلا ما الآن با مشكل ترافيك روبرو هستيم. حال آنكه اگر به موضوع ترافيك به عنوان يك مشكل يا مساله نگاه كنيم و از ابزار خلاقيت بهره جوييم، اين مشكل قابل حل خواهد بود. نكته مهم اين است كه اگر طرح سؤال كنيم، خلاقيت‌هاي فردي و جمعي فرصت ظاهر شدن پيدا خواهند كرد.
س : بين زنان و مردان در خصوص تصميم‌گيري تفاوتي هست كه مرتبط با مقوله جنسيت باشد؟
پ : بر اساس دسته‌بندي مايرز- بريجز از شخصيت (MBTI) مي‌توان از 4 زاويه شخصيت افراد را مورد بررسي قرار داد.
اول، موضوع برون‌گرا يا درون‌گرا بودن افراد است. مثلا درون‌گراها آدمهاي عميق‌تري هستند ودر جلسات متعدد حدود دو سوم نظرهاي آنها مخفي مي‌ماند.
زاويه دوم، راههاي دريافت اطلاعات افراد از محيط است و از اين زاويه افراد را به دو گروه حس‌گراها و اهل شهود يا شهودي‌ها تقسيم‌بندي مي‌كنند.
 س : همه اين موارد در تصميم‌گيري تاثير مي‌گذارد؟
پ : بله، فكر‌كننده‌ها، بيشتر از مدل عقلايي استفاده مي‌كنند و احساسي‌ها بيشتر از مدل عقلايي محدود.
به اعتقاد من، در تكوين شخصيت خانم‌ها كه اغلب احساسي‌اند درست تصميم گرفته شده و اين بالاخره جزو حكمت الهي است . به هر طريق، كودكي كه به دنيا مي‌آيد نياز به مراقبت دارد و مادر است كه با آغوش گرم از كودك خو محافظت مي‌كند و رابطه عاطفي‌تري با او برقرار كند ولي منطق خشك مردان به راحتي عمدتا مانع آن مي‌شود كه مرد از زمان استراحت خود صرف‌نظر كند. در جامعه هم اگر منطق خشك و يا مبتني بر لذت و سود حاكم شود، افراد به همنوع خود كمك نخواهند كرد. خوشبختانه افراد احساسي هستند كه جامعه را ملايم و قابل تداوم مي‌كنند. اگر دنيا به دست فكر‌كننده‌ها بيفتد، تكليف همه ما يكسره خواهد شد و قدرت قوي‌تر، مي‌تواند قدرت ضعيف‌تر را از بين ببرد. اما احساسي‌ها كه 30 درصد آقايان را هم در بر مي‌گيرد، در اين ميان مداخله مي‌كنند و مانع حذف ضعيف‌ترها مي‌شوند. آنها با ديگران و محيط زيست ارتباط عاطفي برقرار مي‌كنند و رابطه خشك و فلزي فكر‌كننده‌ها را به رابطه‌اي ملايم و دوست‌داشتني تبديل مي‌كنند.
س : به شكلي شما مي‌خواهيد بگوييد با برقراري چنين تعادلي، بقاي سيستم حفظ مي‌شود و اثربخشي آن ارتقاء مي‌يابد؟
t
پ : درست است ولي اگر تصميمي كه گرفته مي‌شود، شايد بهترين تصميم نباشد ولي قابليت اجرايي آن بالا مي‌رود . ممكن است يك نابغه در كوتاه‌ترين زمان، بهترين تصميم را بگيرد. اما نبايد فراموش كنيم كه نمي‌تواند چنين تصميم‌گيري‌اي به طور مكرر اتفاق بيفتد و مشكل‌ساز نشود.
س : از ديد شما، تصميم‌گيري مقتدرانه نمي‌تواند در درازمدت به كار گرفته شود؟
پ : در برخي موارد، برخورد قاطع مي‌تواند كارساز باشد ولي ما چهار روش ديگر برخورد با تعارض شامل چانه‌زني، روش حكم گرفتن، روش عقلاني و كوتاه آمدن را هم داريم. ما اگر بخواهيم در همه موارد از اين روش قاطعانه استفاده كنيم، لايه‌هاي سازمان و مجموعه مورد نظر دچار بي‌اعتمادي مي‌شوند و اين بي‌اعتمادي چيزي نيست جز هزينه استفاده از روش قاطعانه‌.
س : در جامعه ما به طور سنتي اين اعتقاد وجود دارد كه مردان عاقل‌تر هستند….
پ : جامعه مردها با فكر و منطق خشك و قاطع و جامعه زنان با آن حالت احساسي، هيچكدام به تنهايي قدرت ادامه نسل را ندارند. رابطه منطقي مردها وقتي در كنار رابطه عاطفي زنان قرار مي‌گيرد، زندگي قابل تداوم خواهد بود و در اين صورت است كه نهاد خانواده و يا جامعه بشري استمرار خواهد داشت.
س : روش عقلايي تصميم‌گيري در كشورهايي ابداع شده كه عقلانيت فرصت رشد زيادي داشته است. در جامعه ما كه سليقه برروش عقلايي ترجيح داده مي‌شود،‌ آيا استفاده صحيح و سازنده از اينگونه مدل عقلايي مي‌تواند مثمرثمر واقع شود؟
پ : اتفاقا ما نبايد سليقه‌ها را از بين ببريم ولي آنچه كه بايد ملاك كار ما قرار گيرد اين است كه سليقه‌هاي مشتريان مورد توجه باشد و نه سليقه ما كه عرضه كننده يك كالا يا خدمات خاصي هستيم. از طرفي ما به دنبال سليقه‌هاي خوب يا خوش‌سليقگي در تامين خدمات و كالاهاي مورد نياز مشتري هستيم.
ويژگي كه ما داريم اين است كه بودجه سازمان‌هاي عمدتا از محل درآمد نفت تامين مي‌شود و در واقع يك نعمتي در اختيار حاكميت قرار دارد و اين درآمد بين سازمان‌هاي مختلف توزيع مي‌شود و سازمان‌ها و نهادهاي خود را در مقابل مردم پاسخگو نمي‌دانند، بلكه در مقابل مقام مافوق خود پاسخگو مي‌دانند. اگر درآمد دولت از طريق ماليات تامين شود، توقع مردم از دولت فزوني مي‌يابد و در اين صورت با دريافت خدمات با كيفيت پايين از دولت ارضا نمي‌شوند. به هر ترتيب حكومت ما در مقطع كنوني به اين نتيجه رسيده كه فاصله انطباق محصولات با خواسته مشتريان و ميزان نارضايتي آنها الزاما بايد كاهش يابد. الان همين تحول اداري به نام نهضت خدمت‌رساني شروع شده و قرار است ما به مشتري‌مداري برسيم.
اگر اين وعده و اقدام به مشتري‌مداري منجر نشود، صرفا يك بار مالي به هزينه‌هاي دولت اضافه خواهد شد كه آن هم تبعات خاص خود را دارد.
س : با همين وضعيت متكي بودن به درآمد نفت، چگونه مي‌توان مشكلات موجود را حل و رفع كرد و زمينه را براي جلب رضايت افراد زا تصميمات به عمل آمده فراهم نمود؟
پ : وقتي قرار نباشد به پاسخ بهترين برسيد، استفاده از تصميم‌گيري عقلايي هم فايده‌اي ندارد. به اين دليل كه شما چه در سطح فردي و يا در سطح سازماني نتيجه محور و فرآيند محور نيستيد. وقتي كه يك مدير كل، تصميمي مي‌گيرد كه رضايت مردم براي او مهم نيست و در ارزيابي كار او دخالتي ندارد، به طور طبيعي از منابع و داده‌هايي كه در دسترس او است، به صورت بهينه استفاده نمي‌شود. اما اگر نظام ارزيابي يك مدير مبتني باشد بر تقسيم ستانده (خروجي) كار او بر نهاده يا منابع و داده‌هايش، آن وقت تصميم‌گيري عقلايي بيشتر به كار گرفته مي‌شود و جلب رضايت مشتري اهميت پيدا مي‌كند و چاره‌اي جز تصميم‌گيري عقلايي نداريم. در اين وضعيت مشاركت افراد و يا مردم بسيار سودمند به نظر مي‌آيد و اعتمادزدايي آن را فراهم مي‌نمايد.
 به وفور مي‌توان نمونه‌هاي متعددي را در جامعه مشاهده كنيم كه حتي چند لحظه‌اي از انجام يك تصميم‌گيري نمي‌گذرد كه افراد از كرده خود به صورت حيرت‌آوري پشيمان مي‌شوند. چرا چنين مشكلي در جامعه ما وجود دارد؟
 در رابطه با موضوعات مهم، گران، غيرتكراري و يا موضوعاتي كه مبهمند و در رابطه با  آنها اطلاعات كافي نداريم، نياز به هزينه كردن مقدار عقلانيت بيشتر احساس مي‌شود. توضيح اين عبارت اين است كه در مرحله سوم جمع‌آوري راه‌حل‌ها و گزينه‌ها بايد به دنبال تمام پاسخ‌هاي ممكن باشيم و يكي دو ايده قابل قبول به تنهايي كفايت نمي‌كند. در مرحله چهارم تصميم‌گيري انتخاب بهترين گزينه، ميزان پشيماني ما را در مراحل بعد كاهش خواهد داد. به خاطر داشته باشيم با استفاده از مدل عقلايي تصميم‌گيري، احتمال خطا و پشيماني به صفر نمي‌رسد، بلكه ميزان درستي تصميم افزايش مي‌يابد.
کدام؟!؟!
س : در موارد متعدد مشاهده مي‌شود كه افراد با تحمل يك شكست، خود را به طور كامل بازنده به حساب مي‌آورند و از لحاظ رواني دچار تزلزل مي‌شوند. مدل عقلايي تصميم‌گيري در اين حوزه چگونه خدمتي مي‌تواند عرضه كند؟
پ : كار مدل عقلايي تصميم‌گيري اين است كه درستي تصميم و ميزان اعتبار آن را بالا ببريد. در جامعه‌اي با ثبات و پايدار كه قيمت‌ها به سرعت دچار تغيير نمي‌شوند، اتفاقا مدل عقلايي محدود كفايت مي‌كند. اما در جامعه‌اي كه به طور كامل با ثبات نيست، متغيرهاي متعددي در كار شما دخالت مي‌كنند و اگر شما به درستي تصميم نگيريد؟ دچار مشكل خواهيد شد. فرد يابد شرايط محيط را بررسي كند و ببيند در كدام يك از شرايط مطمئن، شرايط ريسك و شرايط نامطمئن قرار دارد. وقتي شما با شرايط مطمئن روبرو نيستيد، بايستي به جمع‌آوري اطلاعات لازم توجه بيشتر داشته باشيد و در مراحل بعد تصميم‌گيري پردازشي مناسبي روي اطلاعات جمع‌آوري شده صورت دهيم.
س : در اينجا حسابگري و فراست سرنوشت‌ساز مي‌شود.
پ : دقيقا و حسابگري يعني عقلانيت. از طرفي ما دو نوع ريسك بالا و ريسك پايين داريم كه هر كدام از آنها باز به ريسك بالايي و ريسك بالايي پايين و همچنين ريسك پايين بالا و ريسك پايين پايين تقسيم مي‌شوند. كساني با تن دادن به ريسك بالاي بالا ممكن است به سرعت ثروتمند شوند ولي اگر دچار خطا شوند و يا خوش اقبال نباشند به سرعت ورشكست مي‌شوند و همه چيز را از دست خواهند داد. به طور كلي، آدم‌هاي معمولي و متوسط به ريسك بالاي پايين و ريسك پايين بالا دست مي‌زنند. مثلا در بازار بورس، سبدي از سهام چند شركت را خريداري كرده و يا در چند زمينه سرمايه‌گذاري مي‌كنند. كسي هم كه به ريسك پايين پايين رضايت دارد، در چندين دهه عمر خود يك وضعيت راكد و بدون تحرك اساسي راتجربه خواهد كرد.

what do you do .?

همه ما برای برقراری ارتباط با دیگران، روش‌های منحصر به فردی داریم. بنابراین تعداد بسیار زیادی روش ارتباطی وجود دارد.اما چگونه می‌توانیم كلیدی پیدا كنیم كه روابط خانوادگی، عاطفی و حرفه‌ای ما را تسهیل كند؟ و چگونه می‌توانیم راه‌حلی بیابیم كه برای همه اشخاص راضی‌كننده باشد و ما را به تفاهم برساند؟
نویسندگان كتاب راهبرد دلفینی كلید این امر را تنها در همكاری و انعطاف‌پذیری می‌دانند. آنها معتقدند كه به طور كلی، انسان‌ها را همانند موجودات دریایی می‌توان به 3 طبقه تقسیم كرد: ماهی‌های كپور، كوسه‌ها و دلفین‌ها.

دسته اول: ماهی‌های كپور هستند كه همیشه ماهی‌های قربانی‌اند‌ زیرا پیوسته توسط دیگر ماهی‌ها خورده می‌شوند. در حیات اجتماعی بشر، برخی از انسان‌ها نیز چنین‌ هستند؛ یعنی برخی از انسان‌ها در زندگی خود نقش ماهی كپور را بازی می‌كنند. آنها كم و بیش و برحسب مورد، قربانی این یا آن چیز، این یا آن مسئله، این یا آن  شخص می‌شوند و حتی ممكن است قربانی روابط غلط و تفكرات منفی خود شوند.
دسته دوم: كوسه ماهی‌ها هستند كه روش (برنده – بازنده) را به كار می‌گیرند. برای اینكه من برنده شوم‌ تو باید بازنده باشی و این كار باید بدون هیچ تمایز و تفاوتی انجام گیرد. برای كوسه‌ماهی، هر نوع ماهی، دشمن به حساب می‌آید. هر ماهی یك وعده غذایی بالقوه است. شاید ما نیز این نقش را بازی كرده باشیم ‌یا حداقل در زندگی حرفه‌ای یا شخصی خود با كوسه‌هایی برخورد كرده باشیم.دنیای سازمان‌ها و دنیایی كه ما در آن كار می‌كنیم از دیرباز دنیای كوسه‌ها تلقی می‌شود كه گاه صحبت از كاركنانی می‌شود كه برای رسیدن به مقام‌های بالا یكدیگر را می‌درند. در دنیای پررقابت امروز، حتی سازمان‌ها گاهی اوقات به طور موذیانه به سازمان‌های دیگر حمله می‌كنند. به طور خلاصه انسان‌هایی را می‌توان یافت كه كم و بیش در حال رقابت دائمی از نوع برنده- بازنده هستند.


دسته سوم: نوع دیگری از حیوانات دریایی دلفین‌ها هستند. این پستاندار آبزی بزرگ به طور طبیعی بازیگوش و دارای روحیه همكاری است و در ارتباطات خود شیوه برنده- برنده را برگزیده است.
دلفین در دنیایی از وفور نعمت زندگی می‌كند. او هیچ كمبودی ندارد و می‌خواهد كه همه چیز را با همگان تقسیم كند. اگر یك دلفین زخمی شود، 4دلفین دیگر او را همراهی می‌كنند تا خود را به گروه برساند. داستان‌های زیادی نیز وجود دارد كه در آنها دلفین‌ها جان انسان‌ها را نجات داده‌اند. پژوهش‌های انجام شده در سان‌دیه‌گو  نشان داده‌است كه دلفین‌ها علاوه بر داشتن روحیه همكاری بسیار باهوش‌ هستند. حتی برخی از پژوهشگران آنها را باهوش‌ترین موجودات روی زمین دانسته‌اند.

تحقیق زیر روحیه همكاری و روش‌های برنده- بازنده و برنده- برنده  را به خوبی آشكار می‌سازد. در سان‌دیه‌گو  پژوهشگران 95 كوسه و 5 دلفین را به مدت یك هفته در یك استخر بزرگ رها كرده و به مطالعه حالات رفتاری آنها پرداختند. ابتدا كوسه‌ها به یكدیگر حمله كردند و در این تهاجم تعداد زیادی از آنها نابود شدند، سپس به دلفین‌ها حمله‌ور شدند.

دلفین‌ها فقط می‌خواستند با آنها بازی كنند ولی كوسه‌ها بی‌وقفه به آنها حمله می‌كردند. سرانجام دلفین‌ها به آرامی كوسه‌ها را محاصره كرده و هنگامی كه یكی از كوسه‌ها حمله می‌كرد آنها به ستون فقرات پشت  یا دنده‌هایش می‌كوبیدند و آنها را می‌شكستند. به این ترتیب كوسه‌ها یكی بعد از دیگری كشته می‌شدند. پس از یك هفته 95 كوسه مرده و 5 دلفین زنده در حالی كه با هم زندگی می‌كردند در استخر دیده شدند.

ارتباط هدایت شده در جهت راه‌حل‌ها، تمایزهای پرباری را برای روشن كردن زندگی حرفه‌ای و ‌شخصی ارائه می‌دهد. كوسه تمایزی انجام نمی‌دهد. در دنیای او برای برنده شدن‌دیگران یا باید بمیرند و یا ببازند. ولی دلفین‌ها بسیار انعطاف‌پذیرند زیرا در دنیایی سرشار از تشخیص‌های پربار زندگی می‌كنند.

بیایید یكبار دیگر ماجرای استخر سان‌دیه‌گو را مرور كنیم. وقتی یك كوسه با یك دلفین روبه‌رو می‌شود چه اتفاقی می‌افتد؟ كوسه حمله می‌كند چون روش ارتباطی او برنده- بازنده است‌ ولی دلفین با انعطاف‌پذیری خاص خود فرار می‌كند و می‌گوید من در دنیایی سرشار از ثروت و وفور نعمت زندگی می‌كنم. در دریا برای همه به اندازه كافی غذا هست پس بیا با هم بازی و همكاری كنیم. كوسه دوباره حمله می‌كند و دلفین فرار می‌كند. كوسه توانایی درونی لازم را برای خارج شدن از تنگ‌نظری  ندارد، بنابراین مجددا حمله می‌كند.

دلفین كه می‌بیند دیگر چاره‌ای ندارد می‌گوید: من آنقدر انعطاف‌پذیری دارم كه در موقع مناسب به یك كوسه تبدیل شو‌م پس حالا آماده رویارویی باش.اگر به طور تصادفی، كوسه آنقدر هوش داشته باشد كه بفهمد حریف دلفین نمی‌شود و بخواهد در بازی و همكاری با او شركت كند، دلفین به راحتی او را می‌بخشد و طوری با او رفتار می‌كند كه انگار یك دلفین است.

ارزو هايت را دور نريز

آرزوهايت را دور نريز !

رويا

بسياري از ما دوره نوجواني را پشت سر گذاشته ايم. دوره اي سرشار از روياها و آرزوهايي که شنيدن شان خيلي زيباست اما رسيدن به آنها تنها در دنياي ذهني نوجوان ها ممکن است.

در واقع نوجواني آخرين دوره روياپردازي لجوجانه انسان است. بعد از آن به مرور زمان ذهن ما به واقعيت هاي زندگي نزديک تر مي شود و تلاطم زندگي، آرزوها و آرمان هاي نوجواني را به طور بنيادي تغيير مي دهد.

 

اما همواره بايد به ياد داشته باشيم که ملموس بودن به تنهايي ويژگي يک هدف خوب نيست؛ شايد لازم باشد که دوباره از بالا نگاهي به هدف هايمان بيندازيم تا مطمئن شويم از اين طرف بام هم نيفتاده ايم. افراد و به خصوص جوانان در خصوص انتخاب هدف و روش رسيدن به آن چند گروه اند و هر کدام روشي را انتخاب مي کنند.

 

روش اول عرض اندام در مقابل ديگران

کساني که اين شيوه را دارند، براي انتخاب هدف هايشان خيلي متکي به ارزيابي هاي ديگرانند؛ اينکه «نکند مردم فکر کنند من آدم ناداني هستم» يا «هميشه بايد آدم جذابي به نظر بيايم» و... اينها مي شود ملکه ذهن اين آدم ها و هدف هاي کوچک و بزرگ زندگي شان را براساس همين ارزيابي ها مي سازند.

کوشش براي داشتن يک مدرک تحصيلي يا ورزشي تنها به خاطر پرستيژ اجتماعي، تلاش براي چيدن يک سفره غذاي عالي از ترس قضاوت منفي ميهمان، تلاش براي داشتن يک ماشين مدل بالا براي به نظر رسيدن به خيابان و بسياري ديگر از اين موارد.

روان شناسان نام اين هدف ها را هدف هاي «خودگرا» گذاشته اند؛ از آنجايي که هدف در نهايت بر اساس عرضه کردن خود جلوي ديگران انتخاب مي شود. مطالعات نشان داده که جوان هايي که چنين اهدافي در زندگي دارند در مجموع چندان موفق نخواهند بود و در درازمدت با مشکل مواجه خواهند شد.

 

روش دوم راحت طلبي فردي

افراد راحت طلب و در عين حال نيمه باهوش اين دسته، مي خواهند با کمترين زحمت به نتيجه برسند. آنها در تمام جنبه هاي زندگي شان از تحصيل کردن گرفته تا خريد کردن مي خواهند راه ميان بر بروند.

اگر هدف اين افراد پولدارشدن است، نوعي از پولدارشدن را مي خواهند که کمترين زحمت را داشته باشد. آنها احتمالا بهترين طعمه هاي شرکت هاي تجارت هرمي هستند.

استراليايي ها به اين شيوه انتخاب هدف ، هدف هاي فرار از کار مي گويند و مطالعات شان نشان داده که اين شيوه هم در دراز مدت بي نتيجه است و حتي بهداشت رواني جوانان را هم درآينده به چالش خواهد کشيد.

کساني که هدف هاي مشخص و صبورانه دارند، و در واقع هدفشان خوب انجام دادن کاري است که شروع کرده اند و چون در اين مسير بيشتر ياد مي گيرند، در طولاني مدت آنها هستند که هم سلامت روان بيشتري دارند و هم سکه موفقيت را به نام زده اند.

 

روش سوم  هدف هاي مشخص شده

 آنها معتقدند کساني که هدف هاي مشخص و صبورانه دارند، و در واقع هدفشان خوب انجام دادن کاري است که شروع کرده اند و چون در اين مسير بيشتر ياد مي گيرند، در طولاني مدت آنها هستند که هم سلامت روان بيشتري دارند و هم سکه موفقيت را به نام زده اند.

غير از اين، روان شناس ها معتقدند کلا برخي نوجوانان بيشتر هدف گرا هستند و برعکس برخي ديگر در بي خيالي و بلاتکليفي به سر مي برند.

انتخاب بالاترين هدف ها

جواناني که هدفگرا هستند؛ هميشه براي خودشان هدف هاي کوتاه مدت و بلندمدت دارند، هدف هايشان نه به راحتي در دسترس و نه غير قابل دسترس اند، براي کارهاي خودشان هم فرصت زماني دارند و معمولا پيش از موعد کارشان تمام شده است،  هميشه حواسشان هست که چقدر به هدفشان نزديک شده اند.

 

براساس اين تحقيق بايد يادآوري کرد که توصيه روان شناسان اصلا اين نيست که جوانان بايد همه رؤياهاي شخصي و آرزوهاي بلندمدت شان را براي هميشه از ذهنشان بيرون کنند؛ بلکه آنها معتقدند که اگر شما اين ويژگي هاي چهارگانه را رعايت کنيد، احتمال بيشتري دارد که به هدف هاي بزرگي که در ذهنتان مي پرورانيد برسيد.

 

هدف هاي کوچک باعث مي شود که هم هدف هاي نيمه بزرگ و هم هدف تقريبا بزرگ راحت تر به دست بيايد و ديگر اينکه زمان را با بي هدفي سپري نکرده باشيد.

پژوهشگران معتقدند وقتي که ما يک هدف بزرگ و بلندمدت براي خودمان تعريف مي کنيم، هر چقدر هم که صبور باشيم، زندگي کم کم برايمان کسالت بار مي شود. اما اگر همين هدف بزرگ را کوچک کنيم و تبديلش کنيم به هدف هاي هفتگي يا حتي روزانه، از کسالت بلند مدتي هم نجات پيدا مي کنيم.

هدف هاي کوچک باعث مي شود که هم هدف هاي نيمه بزرگ و هم هدف تقريبا بزرگ راحت تر به دست بيايد و ديگر اينکه زمان را با بي هدفي سپري نکرده باشيد.

خيلي از مواقع در زندگي، نوجوان حتي به صورت مشروط، حق انتخاب بيش از يک هدف را دارد.

اما بيشتر کساني که فقط و فقط به يک هدف فکر مي کنند، از شکست بيشتر مي ترسند و اضطراب و استرس بيشتري را تحمل مي کنند. گاهي ما در راه رسيدن به يک هدف، ممکن است با هدف هاي متفاوت اما نزديک به هدف قبلي مان آشنا شويم و به آنها علاقه بيشتري پيدا کنيم.

انعطاف پذيري در انتخاب هدف، هم ذهنمان را خلاق تر و بازتر نگه مي دارد و هم باعث مي شود در موقعيت هاي بهتر پيش رو را خراب نکنيم و هميشه راهي را براي ادامه دادن داشته باشيم.

 اگر قرار باشد که جوان از هدف هاي کوچک و بزرگ زندگي لذتي نبرد هيچ کدام از اين توصيه ها هم براي او ارزشي ندارد. در واقع هدف ها بايد آن قدر مهيج باشند که رسيدن به آنها نياز به کوشش و حتي اندکي ريسک داشته باشد؛ نه آن قدر غير واقعي و تنها روياپردازانه باشد.